Friday, March 7, 2008

از تو می ترسم

بيا همه چيز را دور بريزيم.
من شانه بالا می اندازم.
من همه چيز را فراموش می کنم و تن می دهم به اين لبخند مهربان و نوازشگر.
می گويم: «چه چيزی هست که بودنش خوشحالم می کند؟» و هيچ چيز پيدا نمی کنم.
هيچ چيز جز همين خوشحالی بچه گانه ی خندان که حاصل حضور توست ... در حضور تو ... در شکل بودنت که در مکاتيب قطورِ خاک گرفته نمی شود موجهش کرد.
تجربه ها را به دور ريخته ام.
بيا جانِ دلم ... مفاهيم را دور بزنيم تا مفهوم خودمان را پيدا کنيم.من دوستت دارم ... همين برای امروزمان کافی ست.
برای فردا ... فردا فکر خواهيم کرد.

Wednesday, March 5, 2008

به همین سادگی چند تا اتفاق کوچولو میتونن دست به دست هم بدن تا روزی رو که قرار بوده خوب باشه به گند بکشونن.همین!

Tuesday, March 4, 2008

یه وقتایی خیلی می چسبه که ناغافل آدم هدیه بگیره. یعنی حس دوست داشته شدن آدم رو اونقدر ارضا میکنه که میخوای بچسبی به سقف. این وقتا دیگه مهم نیست که اون هدیه هه یه خودکاره یا یه کارت یا یه هدیه ی پولداریه لوکس. فقط برات مهمه که یه نفر همین اطراف یه چیزی رو دیده و یاد تو افتاده و خواسته که داشته باشیش...
زنگ زده که تو الان دو تا بسته کارت پستال یونیسف داری عین همون عکسا که گذاشتی بالای بلاگت...بعد من یادم میاد که هزار بار دلم خواسته از اینا بخرم ولی هی صبر کردم تا...تا شاید یکی مثل امروز یادش بیاد که من باید از این کارتا داشته باشم.

Monday, March 3, 2008

برای هزارمین بار سرماخوردم. اولش دلم رو به نسخه های تلفنی آقای دوست سابق خوش کردم به امید اینکه این یکی دیگه سبکه و آنفولانزا نیست. بعد کم کم یه اتفاق عجیبی افتاد. توی خیابون حساسیت ام به صدای بوق ماشین ها کم شد. صدای جیغ جیغ خواهر کوچیکه هم وقتی لباسهام رو شوت میکردم روی تختش دیگه بی اثر شده بود...یعنی کلا زندگی داشت شیرین میشد که امروز یه آقای دکتر غیرتلفنی بهم گفت احتمالا با این نسخه های تلفنی پدر ریه و سینوست رو درآوردی.
در یک جمع بندی از شاخص ترین اتفاقات سال 86 میتونم بگم که برای من سال سرماخوردگی بود! حالا اگه نه تمام سال، حداقل زمستان 86 برای من مساوی بود با انواع سرماخوردگی از آنفولانزا گرفته تا چکه کردن های متناوب بینی. حالا فکر کنین من همون آدمی هستم که تمام پارسال و تابستان امسال آقای تیرماهی رو به خاطر اینکه با سرماخوردگی های پیاپی گندش رو درآورده بود مسخره کرده بودم...

Tuesday, February 26, 2008

می خواهم زندگی را خیابان فرض کنم:
زندگی را که خیابان فرض کنی، دیگر عبور آدمها برایت مساله نمی شود. می پذیری که گاهی دور و برت ازدحام می شود و مجال تنفس را از تو می گیرد. گاهی هم دریغ از صدای پایی، هرچند ناآشنا، که از تنهایی ات بگذرد. زندگی را که خیابان فرض کنی یعنی پذیرفته ای که به بودن و نبودن، به نیامدن ها و نماندن های آدمهایت گیر ندهی.
زندگی را که خیابان فرض کنی , یعنی دانسته ای درست همان وقت که هر تکه از سنگفرشت زیر شلاق رگبار ضربه می خورد تنها می مانی. که درست همان وقت که نیازمند شنیدن صدای آشنای پای دوست هستی، خالی می شوی.
زندگی را که خیابان فرض کنی , یعنی فهمیده ای که هیچ خیابانی به خودش حق نمی دهد عابری را به خود بخواند...یعنی آرام و شکیبا می ایستی تا مگر رهگذری اراده کند از تو بگذرد

*****

بعد از پست:

میدونم این مدل خیابون فرض کردن روابط منفعلانه هست. می دونم غم انگیزه که آدم نتونه به خودش جرات بده که پیشقدم باشه.ولی وقتی مرزهای روابط آدمهات خیلی باهات فرق داره. وقتی ظرفیت پذیرش محبت آدمهات با تو خیلی متفاوته...هر چقدر هم که مثل من فکر کنی محبت کردن به آدمهات و پیشقدم بودنت، خودت رو خوشحال میکنه، ولی یه جایی میرسه که شک می کنی به همه چیز. به اینکه اصلا مفهوم تعامل هم توی رابطه ت وجود داره؟ اصلا تو هم خواسته شدی؟ از اون بدتر وقتی هست که هی آدمهات سعی میکنن برای رابطه اسم تعریف کنن. که بعد هی بشنوی نه اینجا جای تو نیست. بعد بخش غم انگیز داستان شروع میشه. اعتماد به نفست رو از دست می دی. خسته می شی. از نه شنیدن می ترسی. بعد ترجیح می دی که همون خیابونه بشی که به عابرهاش دل نمی بنده. که عابرهاش هر وقت بخوان میان و میرن و خیابونه هم واقعیت گذار رو درک میکنه. به بودن آدمهاش گیر نمی ده. که اینقدر صبر می کنه تا آدمها خودشون یادش بیفتن.

بعد خب آره، راسته که گاهی خیابونه تبدیل میشه به یه کوچه دورافتاده ته شهر که گذر هیچ عابری هم بهش نمی افته...مگه نبودن روزایی که هیچ کس یادمون نمی افته؟

غم داره ماجرا. زیادم غم داره . ولی واقعیته. برای من درست همون جایی هست که الان توش وایسادم. هر کسی هم حتما یه روزایی بوده که تجربه ش کرده حالا شاید مثالش برای یکی دیگه خیابون نباشه...من این به ذهنم رسید.

****
بعدتر:

خب این آقا اینقدر در ای میلی که لطف کرد و فرستاد خیابان را زیبا به کلمه درآورده بود که با اجازه خودش به همین پست اضافه اش کردم:

زندگی را که خیابان فرض کنی ، آن وقت با تنهاییهایت کنار می آیی ، و با آدمهایی که گاهی دلشان می خواهد به دیدنت بیایند و گاهی هم دلشان نمی خواهد ! آدمند دیگر و تو خیابان ، و تو شبها که بیشتر خیابان بودنت را حس می کنی می توانی دلت را به روزها خوش کنی ! و عابرانی که از تو خواهند گذشت ، اصلن می توانی فرض کنی آنها خود خیابانی هستند منتظر ،...اصلن قرار شد زندگی را خیابان فرض کنیم ...تو یک خیابان ، من هم یک خیابان که گاهی با هم تقاطع می شویم ، گاهی از کنار هم رد می شویم ، گاهی به موازات هم میرویم ، گاهی کنارهم دو باند یک اتوبان می شویم ، گاهی با هم یک خیابان می شویم ، گاهی هم من می شوم طرف مخالف تو ، تو به شرق می روی من به غرب ...تو یک خیابان من هم یک خیابان
زندگی را که خیابان فرض کنی آن وقت میان شب های تنهاییت برای خودت چراغ روشن میکنی ! می توانی هر وقت باران ببارد گونه هایت را خیس کنی ! می توانی زمستان سفید بشوی و پایز زرد ، میتوانی .... ولی نمی توانی خیابان نباشی !!ا

Saturday, February 23, 2008


برای دیدن در اندازه بزرگتر روی آگهی کلیک کنید
لینک از روزنما