Saturday, March 15, 2008

می‌دانم که گفته بودم تاب می‌آورم... اما
غلط کردم همین وقتهاست که باید صرف شود دیگر

Friday, March 14, 2008

نه
من هیچکس را نمی شناسم
و اگر رخصت فرمایید
نامم را نیز
از یاد می برم
فقط از شما تقاضا دارم
به جمله خلایق بسپارید
صبح که از خانه بیرون می آیند
همه را
برای همیشه
به خدا بسپارند
شمس لنگرودی- نتهایی برای بلبل چوبی

Thursday, March 13, 2008

میدانی، فکر کردن به نسبت میان ما آخرین کاری است که این روزها دلم میخواهد انجام بدهم. خسته شده‌ام از اینکه فکر کنم این نشانه‌ها چیزی غیر از نامی است که تو بر جریان سیال میانمان گذاشته‌ای. می‌خواهم فکر کنم مهم نیست حتی اگر دو رهگذر باشیم که جاده‌ی بی مقصدی را ناگزیر همسفرند. که تنهاییشان تنها بند ِمیانشان است. که گاهی خستگی راه وادارشان می‌کند به هم تکیه کنند. گاهی خلاء آغوش ِمعشوق وادارشان می‌کند به هم پناه ببرند. شاید هم گاهی عادت همسفریشان با حسی عمیق‌تر اشتباه گرفته می‌شود.
میخواهم فکر کنم حتی این جاده‌ی بی‌مقصد هم ناگزیر به دوراهی خواهد رسید.
ترسم اما از این است که جاده‌های جدید آنقدر از هم دور باشند که فراموشمان بشود روزگاری در جاده‌ای دیگر کسی کنارمان گام برداشته.
ترسم از این است که این عادت امروز فردای مرا به ویرانی بکشد.
میدانم که خواهی گفت منصف نبوده ام. می‌دانم عادت مال همه آدمهاست. اما این را هم تو بارها ثابت کرده‌ای که جاده‌های قدیم را میگذاری در پستوی ذهنت. عاقلانه هم هست. مثل من اگر گذشته را بگذاری جلوی چشمت، خودت را به ویرانی و روزگارت را به گریه کشانده‌ ای.
ترسم از این است که این همه اصرارت به تکرار اینکه نسبت میانمان چه هست و چه نیست، این همه اصرار برای یافتن یک مرز،‌ همین همسفری را، همین سرزمین مشترک امروزمان را هم به تنهایی بکشاند.

Wednesday, March 12, 2008

فاجعه درست همان لحظه‌ آغاز می‌شود که برای اتفاق ِ تازه دنبال دلیل و نام می‌گردیم.

Monday, March 10, 2008

دختر با هفت قلم آرایش تکیه کرده به دیوار آسانسور و بی توجه به چشم‌های وق زده ی بقیه بلند بلند به آدم آن سوی خط تعریف می کند که مامان و بابا چهار شنبه میروند ویلای دیزین و با خیال راحت تولد دوست پسرش را در خانه می گیرد. بعد با سرخوشی از این خانه خالی به موقع قهقهه می زند.
آن طرف آسانسور مردی شبیه به آقای الف.نون به دخترک چشم غره می‌رود و زیر لب ظهور آقا را آرزو میکند تا به این فسادها خاتمه بدهد!

Sunday, March 9, 2008

حاضر جوابیه بعضیا واقعا آدم رو خلع سلاح میکنه.
روزی 66 تا اس ام اس و پی ام میزد که عیدی برام چی خریدی.
بعد این اس ام اس و پی ام از یه طرف سرویسم کرده بود. اینکه کلا این آدمه سخت سلیقه هست و هر چیزی ام به فکرم می رسید داشت از یه طرف دیگه.
بعد امروز رفتم براش یه تابلوی عکس که خودم خیلی دوستش داشتم خریدم. همون وقت هم اومده دنبالم به زور عیدیش رو دو هفته قبل عید گرفته!
شب اس ام اس زدم براش که دوستش داشتی؟
جواب داده: «هدیه ی» خیلی قشنگی بود. سعی کن عیدیم هم به همین قشنگی باشه!

Friday, March 7, 2008

اشتباه از من بود. توانایی بی نظیرت را در نادیده گرفتن آدمهایت فراموش کرده بودم. یا شاید فکر کرده بودم این همه همسفری فراز و نشیب روزها از من تافته ی جدابافته ای ساخته. فراموش کرده بودم درست همان وقت که به ناگسستنی بودن دوستی ات ایمان می آوری تیری پاشنه آشیل را نشانه خواهد گرفت.
اشتباه از من بود که فکر می کردم نادیده گرفته شدنم را، درست همان وقتی که همه آرزویم دیده شدنم بود- بخشیده ام و فراموش کرده ام. بخشیده بودم، اما فراموش...نه. هنوز تلخی گذشته مان خلق لحظه های حالا را هی تنگ می کند. هی هر کنایه و شوخی و جدی خیالم را می برد به گذشته ای که دوست دارم آخرین چیزی باشد که یادم می آید.
حالا تو هی سکوت کن و من هی سکوت تلخ وقتی را به یاد می آوردم که تمام سعی ام به آشتی رساندن قهرهای بی دلیلت بود. که تمام سعی ام شنیدن کلمه ای حتی تلخ از تو بود.
گفته بودم آزاردهنده ترین سکوتی که در تمام این سی سال و چند ماه تحمل کرده ام از آن تو بوده؟