Thursday, March 12, 2009

من نمیدانم این حس، یا بهتر بگویم بی حسی این روزها ، این خالی شدنم از هر چه کلمه و حرف ، درد نداشتن تو است یا تاوانی که برای آنگونه داشتنت باید می پرداختم

من خوبم. هر روز صبح یکی از این قرصهای ملوی آرام بخش یا (....) را می اندازم بالا و سرخوشانه سرکار می روم و طعنه های مدیرعامل و لج بازی های مدیر سابق را با خنده های ابلهانه پاسخ می دهم.

من خوبم. دیگر حتی آقای عین هم با آن خنده و اطوار شبیه تو ، نه ضربان قلبم را بالا می برد نه چشم هایم را از اشک می سوزاند.

من خوبم. مدل موهایم را عوض میکنم. آرایش می کنم. زیبا می شوم. کامپلیمان ها را می پذیرم و باور می کنم که سی و یک سالگی هنوز به چهره ام پا نگذاشته است.

من خوبم. پرونده های قدیمی را بسته ام. میدانم یک چند دیگر دلم اهلی ِ دل دیگری خواهد شد و در خلوت اما زمزمه خواهد کرد که اگر اهلی ِ دلی شدی، اجازه داده ای کارت به گریه بکشد!

Saturday, January 3, 2009

كاش وقتي بي‌صدا رفتي سايه‌ات را هم تا مي‌كردي و درجيبهايت مي‌گذاشتي تا دائم بي وزني اش روي سايه‌ام نيفتد، شانه هايم ديگر طاقت بي وزني ات را ندارد.

Wednesday, December 24, 2008

روزهای دردهای سنگین و پنهان...

نه این حرفها که تو میزنی
به حرف کسی می ماند
نه گوش هیچ تنابنده ای
بدهکار این صدای تلخ ترک خورده است
دهانت را به سمت باد بگیر
و خواب هایت را
به آب بگو
صدای گریه ات را اگر نشنوند بهتر است...
سطرهای پنهانی- حافظ موسوی

Saturday, December 20, 2008

دلم جایی حوالی یلدای «ما»و اولین آغوش خواسته ی تو گیر کرده.

Tuesday, December 16, 2008

اولین برف زمستان امسال/ 25 آذر 87






پ.ن: ممنون از همراهی دوست مهربان...