Tuesday, October 9, 2007

دست و دلم به نوشتن نمي‌رود اين روزها...به حجم بزرگي از سكوت و آرامش نياز دارم...اين پاسخ به دعوت بانو هم آنتراك كوچكي
باشد در ميان اين مرخصي نميدانم تا كي
به گمانم روزنوشتهاي من بهتريني ندارد...اين كلبه از آغاز قرار بوده جايي براي تخليه احساسات آني ام باشد ...پس به جاي بهترين پست به دنبال لحظه هايي گشته ام كه احساساتم هنگام نوشتن ناب تر بوده اند:
اين پست يكي ازوبلاگهاي قبل ام هم نرگس عزيز يادآورشد...و من يادم آمد چقدر خودم دوستش داشتم
پي نوشت: نياز به گفتن ندارد كه وبلاگهايتان را كماكان ميخوانم ...بي صدا و شايد بي جاي پا

Monday, October 1, 2007

از ظهر که این پست دریم لند را خوانده ام تا الان هی تصاویری از گذشته جلوی چشمهایم رژه می روند...از بعد آن اتفاق سه سال پیش خیلی دنبال فهمیدن واکنش پسرانه - مردانه این اتفاق یا بهتر بگویم، کابوس آن روزهایم بوده ا م.
راستش را اگر بخواهید اما، درک این واکنش برایم آسان نیست. نه اینکه قابل احترام نباشدها، خود این تلاش به عنوان اینکه کسی را مالمیک خود ندانیم قابل تحسین باید باشد...اما اینکه شاد باشی از کسی که یک طورهایی تن و روحتان بسته ی هم است همین وقتها که با تو هست، تن به تن دیگری هم بساید؛ این احساس را نمی توانم درک کنم.
من هم همین سه سال قبل درست در همین نقطه ایستاده ام. اعتراضی هم نکرده ام. اصلا بهتر است بگویم که آدم مقابل من هرگز ندانسته که من راز هم آغوشی اش با دیگرانی را میدانم.نگفتنم اما از سر رضایت نبوده، فقط نخواسته ام که از دست بدهمش. اینقدر خودش، بودنش و لحظه هایمان برایم عزیز و جذاب بوده که بی وفایی های گاه و بیگاهش را نادیده بگیرم و باز کنارش بمانم. نادیده گرفتنم اما نه با آرامش بوده و نه با شادی...اگرچه که هنوز بعد از گذشت بیشتر از یکسال از جدائیمان هنوز از اینکه باز کنارش ماندم پشیمان نیستم.
آقای دریم لند!من این جمله های شما را دوست دارم. درکشان میکنم. برایشان احترام زیادی قائلم. یعنی اصولا برای آزادی آدمها از قید و بند آدمهای دیگر ارزش قائلم. هرگز نه اسیر بوده ام و نه اسیر کرده ام. اما این را خوب میدانم و میدانم شما هم خوب می دانید که آدم عاشق قبل از اینکه کسی بخواهد اسیرش کند و بی هیچ منتی بر سر معشوق، خودش اسیر احساس و مسوولیت ناگفته ای است که قلبش و قلبی که اهلیش کرده، به عهده اش گذاشته اند.

Wednesday, September 26, 2007

تنهایی هی تکرار میشود این روزها. نه اینکه وجود این همه دوست را - آنهم از نوع خوبش- بتوان انکار کرد. فقط نمیدانم من چه مرگم است، این حفره تنهایی در دلم چقدر بزرگ شده است که این همه آدم نازنین هم نمیتوانند پرش کنند.دلم یک نفر و فقط یک نفر را میخواهد. کسی که اولینش باشم. کسی که نصفه شب هم اگر ویرم بگیرد فقط برای شنیدن نفسهایش، خواب شبانه اش را حرامش کنم، حق بدهد. کسی که وقتی دلم بگیرد دیگر لازم نباشد تمام آدرس بوک موبایل را برای یافتن یک هم دل بگردم...بیشتر از همه دلم کسی را میخواهد که حرفهایم را به زبان نرسیده بخواند، بشنود، بداند
بعد هم اینکه...لطفا ننویسید که نیست و نگرد و این حرفها! رویای دور از دسترسی است، میدانم... از خراب کردن همین رویا که چیزی نصیب کسی نمی شود، ها؟!

يك اتفاق ، يك نمايشگاه


Monday, September 24, 2007

ریاضت کلامی

ریاضت این روزهایم بازی کلامی با آدمی ست که لغت نامه هایمان تفاوت ریشه ای دارد، وسعی در کم نیاوردن!

Friday, September 21, 2007

و اندکی کفر

عشق بدون عاشقانه ها، بدون دوستت دارم ها و دلتنگی ها، بدون چشم به راه بودنها، بدون بوسه و آغوش چیزی کم دارد.
به گمانم میشود چیزی شبیه به خدایی که ما ساخته ایم. هی اصرار می کنیم که هست و بزرگ هم هست، اما نه قدمی برایمان برمی دارد و نه اصراری دارد اندکی از آن بزرگیش را به رخمان بکشد!

Tuesday, September 18, 2007

فراموشی

به شدت نیازمند قرار گرفتن در نقطه صفرم. جایی گذشته ای پشت سرم نباشد. چیزی نباشم. بی هیچ هویت و چارچوب و پیش فرض . دلم میخواهد زندگیم کاغذ سفیدی باشد که این بار با رنگهای خودم نقاشی اش کنم.
دلم فراموشی مطلق میخواهد.