Friday, July 18, 2008

عکس از اینجا


تازه تازه که عشق را مزمزه می کردم هر بار، با رفتن آدمهایی که بودنشان را از آن ِ خودم میدانستم , فریاد هامون می پیچید توی تک تک سلولهایم:

این زن، این زن سهم منه، حق منه، عشق منه...

****

هنوز بیشتر از آن در شوک قبل ازباور بودم که اشکی بریزم. همین یک جمله اما خیس ِخیسم کرد:

Sunday, July 13, 2008

حالا دیگر باور دارم همین اتفاق های ساده اند که گاه پیله ی عطوفت دیرین را به آنی می درند و گاه از تار نازک آشنایی رشته ای به گردن احساست می اندازند که گمان نمی کنم آسان پاره شود.

این پیله ی عاشقانه ی گردمان را-هر چند هنوز ترد ونازک- دوست دارم. این «عزیزمی» ها را که گاه آرام نزدیک گوشم زمزمه میکنی و گاه حتی بی آنکه به زبان آوری می شنومش...خلسه ی این آرامش را تا ابد میخواهم...


***

و من همچنان روز بودن تو را به خودم تبریک میگویم،آقای عاشقانه ی آرام

Monday, July 7, 2008

بعضی آدمها خط خوردگی دارند و بعضی از آدمها غلط چاپی دارند. بعضی از آدمها زیادی غلط دارند و بعضی غلط های زیادی!
از روی بعضی آدمها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدمها باید جریمه نوشت. و با بعضی از آدمها هیچ وقت تکلیف ما روشن نیست.
بعضی از آدمها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت...*
****

دارم آدمهای زندگی ام را دسته بندی میکنم...دور انداختنی ها را که دور انداخته ام. جریمه شان را هم پرداخته ام، این بار البته نه با خودآزاری، جریمه شان همان لحظه هایی بوده که حرامشان کرده ام.
این بار سعی میکنم غلط های آدمهایی را که زیادی غلط دارند ببخشم و آنها را که غلط زیادی دارند وقت بیشتری صرف خواندنشان نکنم...اما مهمتر از همه میخواهم تمام لحظاتم را وقف خواندن چندین باره آدمهایی کنم که باور دارم وارد زندگی ام شدند تا من، من ِ امروز باشم.

(قیصر امین پور- بی بال پریدن)*

Monday, June 30, 2008

همیشه روبرو شدن با چهره ی عریان واقعیت نیست که از نوشتن بازم می دارد.
گاهی وقتها آنقدر حس هایم ناشناخته هستند که به سختی می توانم به کلمه پیوندشان بزنم.
بعضی وقتها، نازت را که زیاد بخرند، واژه ها هم بدعادت می شوند. برایت ناز می کنند. جاری نمی شوند مگر این آشنای تازه که دیگر غریبه نیست به دسته های رز پیچیده در زرورق مهمانت کند. از همانها که هر بار از کنار گلفروش دوره گرد می گذری دلت کنارشان جا می ماند...

Tuesday, June 24, 2008

بگذار هر کسی به هر چیزی که دوست دارد پز بدهد، من به چیزهایی که دوست دارم پز می دهم، چیزهایی که از اتفاق کم یاب و گران بها نیستند.

Saturday, June 21, 2008

میگم : خسته ام. خوابم میاد عین سگ
میگه: دور از جون خواهر. بگو مثل زیبای خفته
میگم: آخه می ترسم شاهزادهه هیچ وقت از راه نرسه...

Thursday, June 19, 2008

می دانم که می دانی هنوز در نقاهت زخم های کهنه هستم. که گرچه این بار زودتر و منطقی تر از هر وقت دیگری خودم را با واقعیت وفق داده ام، اما هنوز هم گاهی خودم را برای خبط های ناگزیر نمی بخشم. می دانم که می دانی هنوز عاشقی کردن دوباره برایم سخت است. واقعیت اما این است که این آرام و صبورانه عاشقی کردنت را سخت می ستایم...