Sunday, March 30, 2008
Saturday, March 29, 2008
Friday, March 28, 2008
خیلی سعی کردم اول خودم باشم بعد بقیه. که این همه برای نگه داشتن بقیه خودم رو کنار نگذارم. حالا یکی دو بار هم موفق شدم ها. اما هنوز جای بودنشون پر نشده. هنوز زخمه درد می کنه. خیلی وقتا آبسه می کنه حتی. خیلی وقتا یاد بودنشون بارونیم می کنه.
خیلی سعی کردم یادم باشه اولین شرط دوستی تعادله. یعنی تا ترازوی بودن من سنگین تر از تو شد اینقدر کم بشم که برم بالا. سخت بود اما. مدل من دوستی الاکلنگی نبود آخه. تو که خوب میدونی.
حالا اما تو برنده شدی. تو آدمم کردی دوستم. یادم دادی دوستی که بودن ِ من توش به خاطر خودم نباشه. دوستی که توش آرامش و اطمینان تنها چیزی هست که وجود نداره به درد من نمی خوره. دیگه خوب فهموندی بهم. خر فهم شدم اصلا. اون شبی که دعوا کردیم و ازت رنجیدم به خاطر حرفایی که به پ زده بودی یه تلنگر خوردم اما باز داشتم فرار میکردم از واقعیت. اون شب که 4 سال قبل رو آوردی جلوی چشمم و یادم آوردی که بعد از اون دوره چی بهت گفته بودم و چی کار کرده بودم، همون شب باید من هم یادت می آوردم که با چه بهونه ای من و دل و غرورم را به فنا داده بودی و حالا 4 ساله که انگار دیگه اون دلیل وجود نداره!
می دونی. حالم هیچ خوش نیست. انگار هر چی نگفتم. هر چی صبر و سکوت کردم که همین کم رو هم داشته باشم حالا داره یکسر بالا میاد. حالم خوب نیست...دیشب دلم میخواست به جای اون دو خط اس ام اس بهت تلفن کنم و خیلی چیزا روبگم اما ترسیدم. واقعا ترسیدم تمام چیزایی که سرِ دلم مونده بالا بیارم و تو که هیچ،خودم هم کثیف شم.
اشکال نداره اما. من درسم رو از همه این چهار سال گرفتم. به قول دوستم، یاد گرفتم برای این دنیا، خوش قلبی کافی نیست. که وقتی من چشمام رو به روی چیزایی که دوست ندارم می بندم تا آدمم رو نگه دارم و اون حاضر نمیشه این کارو بکنه این رابطه چیزی کم داره که قابل جبران نیست. که وقتی کفه های ترازو این همه بالا پایین هستن، اونی که داره هی از خودش کم میکنه یه روزی کم میاره. مثل همین حالا.
Posted by Maryam at 2:20 PM
Thursday, March 27, 2008
We make them cry who care for us.
We cry for those who never care for us,
and we cry for those who will never cry for us.
This is the truth of life, its strange but true.
Once you realise this, its never too late to change!
Posted by Maryam at 8:28 PM |
روز عروسی هم قبل از شروع کار به دختری که قرار بود صورتم رو آرایش کنه شیرفهم کردم که آرایش فشن نمیخوام. سری تکان داد وگفت که تمام مدت آرایش چشمهایم را بسته نگه دارم...وچشمتان روز بد نبینه. چشمهام رو که باز کردم دختری که در آینه روبه رو مبهوت و وحشت زده به من نگاه می کردهیچ ربطی به من ِ یک ساعت قبل نداشت. با سایه بنفش و سیاه و مژه مصنوعی و گونه های برجسته و لب قلوه ای شده شبیه هر کسی بودم جز خودم. مونده بودم بخندم یا گریه کنم.
همین دیگه فعلا!
Posted by Maryam at 1:16 PM |
Sunday, March 23, 2008
Posted by Maryam at 9:53 PM




