Friday, November 30, 2007
Posted by Maryam at 11:19 PM |
Tuesday, November 27, 2007



Posted by Maryam at 10:52 AM |
Sunday, November 25, 2007
بی خوابی
Posted by Maryam at 4:00 AM |
Friday, November 23, 2007
To: nobody
Posted by Maryam at 12:09 AM |
Wednesday, November 21, 2007
اتاقت که پنجره نداشته باشد، باران می شود یک خبر خوش نامنتظر.
از پشت شیشه آسانسور که به بیرون نگاه میکنم خیسی خیابان سرذوقم میاورد.هنوز آن بغض سنگین که هی این روزها تمام سلولهایم را فشار می دهد، هست، اما خنده هم هست. واقعا خنده دار نیست که امروز هم مثل آن یک قرن پیش اینقدر تند و ریز و بی وقفه می بارد؟
میدانم این بارچیزی کم است. نه اتوبانهای خلوت آن آخرین پنج شنبه آبان ماه هست، نه آهنگی که من عارفانه ترجمه اش کنم، نه تو پهلو به پهلویم ایستاده ای تا سرم را روی بازوی راستت بگذارم، دست چپت را محکم دور شانه ام حلقه کنی و من هی گرم و گرمتر بشوم.
آنقدر حجم جای خالی ات در قلبم بزرگ می شود که میان خنده هایم اشک هجوم می آورد...
می دانم این بار تو نیستی که با نوک انگشتهای کشیده ات چشمهایم را پاک کنی، بعد بخندی و بگویی : بسه دیگه! نگاه کن ریملهات ریخته چه زشت شدی! و من بخندم به زشتی خودم و صورت تو که ادای گریه ام را در می آوری.
*****
دست گرم ظریفی دور شانه ام حلقه شده و بازویم را فشار می دهد. سرم را روی شانه اش می گذارم و خودم را در سکوتی که بیش از هر کلمه ای آرامم میکند،به نوازش دستهایش می سپارم.
*****
خیس بارانیم. باد سرد تنهای خیسمان را می لرزاند، میخندیم اما. آواز می خوانیم و میخندیم و بعد گرم گرم می شویم
*****
میدانید، همه اینها را نوشتم تا همان جمله ای را تکرار کنم که دیشب به دوستم گفتم:
تا وقتی دو تا دست مهربان هست که در سکوت دور شانه ام حلقه شود و در سکوت آرامش هدیه دهد، خوشبخت ترین آدم دنیا هستم...هر چقدر هم که تنها باشم!
*****
عکسهای آقای کسوف! همیشه خب دیدنی هستند.این عکس و بخصوص شرح آن، اما برای من چیز دیگری است و نزدیک به حال و هوای این روزهایم:
Posted by Maryam at 11:22 AM |
Monday, November 19, 2007
Posted by Maryam at 7:01 PM
Saturday, November 17, 2007
تنها سفر ميكنم!
در هر فرودگاهي كه پياده شدم،
ترا در چمدان خود ديدم!
****
باران يعني تو برميگردي- نزار قباني
Posted by Maryam at 4:41 PM |
Thursday, November 15, 2007
كار جديدم را رسما شروع كرده ام. شركت كوچكي است با نهايتا ده كارمند. قرار است هفته نامه و سايت يك مركز را برايشان منتشر كنم.
شروع كار جديدم با يافتن دوباره موجي از احساسات گم شده همراه بود. حس تعلق به جايي كه قرار است بيشترين ساعات روز را درآن بگذرانم. گلدان گل روي ميزم را پر از نرگس كرده ام. كارتهاي يونسكو و محك را چيده ام روي فايل كوچك كنار ميزم و براي پنجره كوچك مشرف به اتاق كناري به فكر حصير ظريفي هستم كه رويش را عكس و كارت بچسبانم. حتي به كاكتوسهاي كوچك فانتزي براي تاقچه مانند زير پنجره فكر كرده ام...ديشب كه با ليلا حرف ميزدم از اين همه احساس تعلق شگفت زده شده بود.
آدمهاي اين شركت را هم دوست دارم. همه پر انرژي هستند و خيلي جوان و ساده. به نظرم بعد از مديرعامل و دو مدير ديگر من از همه بزرگترم. اين اما، به جاي برتري و پيري در من شادي و جواني آفريده است.
درباره آدمي كه قرار است با او كار كنم قبلا شنيده بودم. از اخلاقي بودن و راحتي اش در كار. حالا اما اين خوبي ها را خودم كشف ميكنم و با مقايسه با روابط كاري ام در محيط قبلي، بيشتر حس رهايي و علاقه مندي به كار جديد در من جان مي گيرد...
Posted by Maryam at 11:20 AM |
Wednesday, November 14, 2007
Friday, November 9, 2007
Posted by Maryam at 10:53 PM |
Tuesday, November 6, 2007
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم!
Posted by Maryam at 12:54 PM |
Posted by Maryam at 12:05 PM |
Saturday, November 3, 2007
Posted by Maryam at 8:29 PM |
Thursday, November 1, 2007
Posted by Maryam at 10:09 PM |
Posted by Maryam at 7:58 AM |